المحقق البحراني
255
الكشكول
چه پيش . أو ميروند ؟ گفتند كه : عمر بن عطا عدولي كه از أولاد عمر بن الخطاب واز علماء زمان است در مجلس حاضر آمده ميخواهند كه تحقيق حال ومبلغ فضل وكمال أو نمايند واگر تو نيز با ما موافقت كنى كه ما با أو مناظره كنيم سزاوار خواهد بود . بهلول گفت : واي بر شما مجادله با عاصي موجب زيادتي جرات أو بر عصيان مىشود وصاحبان بصيرة را گاه باشد كه در شبهه اندازد ودر نزد خداى تعالى شكي نيست ودر حق أو اشتباه والتباسي نه ، اگر شما از أهل معارف عيبي ديديد قناعت مينموديد به آنچه از أهل عرفان أخذ آن نمودهايد وجون آن جماعت از بهلول نوميد گرديدند وبمجلس محمد بن سليمان حاضر شدند قصه خود را با بهلول نزد أو ظاهر ساختند ، آنگاه أو خادمان خود را امر نمود كه أو را حاضر سازند ، چون بهلول نزديك در خانه محمد بن سليمان رسيد عمر بن عطاي بر خواست واز محمد بن سليمان التماس رخصت مناظره با بهلول نمود ، محمد أو را رخصت داد وچون بهلول بخانه در امده گفت : السلام على من اتبع الهدى وتجنب الضلالة والغوى ، عمر بن عطا گفت : وعلى المسلمين اجلس يا بهلول . گفت : واي بر تو كه امر ميكنى مرا به چيزي كه در ان ترا مدخلتى نيست وتقدم مىنمائى در ان بر كسي كه فضل أو بر تو ظاهر است ، ومثل تو در اين باب مثل كسي است كه خود طفيلي خان ديگران باشد وخواهد كه از آن خان بر ديگران منت نهد ودر طفيلي واحسان أو چيزي نيست عمر بن عطا در جواب أو مبهوت ماند آنگاه محمد بن سليمان به عمر بن عطا گفت كه : تو مىخواستى كه أو با تو سخن گويد وچون با تو در سخن باز نمود تو ساكت ومبهوت شدي ؟ بهلول گفت : اين امر نزد خداي تو را كه ( فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ وَاللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ ) پس محمد بن سليمان با بهلول گفت كه : بنشين كه مجلس منست ومن ترا اذن مىدهم بهلول أو را دعا كرده گفت : عمر اللّه مجلسك وأسبغ نعمه عليك وأوضح برهان الحق لديك وأراك الحق حقا وأعانك علي اتباعه وإدراك الباطل باطلا وأعانك على اجتنابه . پس عمر بن عطا گفت : اي بهلول طريق حق را التزام كن . واز هزل دور باش وسخن نيكو گوى ، بهلول گفت : واي بر تو آيا بهتر از كلام الهي سخن ميباشد وجدي در غير أو هست ، پس تو سخن خود را پاكيزه ساز واشاره بعيب ديگران منماى پيش از آنكه مر عيب خود آگاه گردى . آنگاه عمر بن عطا گفت : اي بهلول خود را از مشهوران زمان ميداني ودعواي اطلاع بر معارف مىنمائى مىخواهم كه تو از من سؤال كنى يا من از تو ، بهلول گفت : دوست نمىدارم كه سائل باشم ونه